تبليغاتX
شازده کوچولو

شازده کوچولو

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

در دوران تحصیل با یکی از همکلاسی هایم سر موضوعی بحث شدیدی داشتیم! و هر یک از ما بر این باور بودیم که درست می گوید و دیگری در اشتباه است.

آموزگار ما تصمیم گرفت که با حل مشکلمان درس خوبی به ما بدهد. او ما را در دو طرف میز نشاند و یک لیوان بزرگ سفالی را وسط میز گذاشت. لیوان به رنگ مشکی بود. بعد از من پرسید:

- لیوان چه رنگی است؟

گفتم :

- مشکی

سپس از دوستم پرسید  و او جواب داد:

- سفید!!

هر دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم . معلم از ما خواست جایمان را با یکدیگر عوض کنیم .  هنگامی که در جای دوستم نشستم با تعجب دیدم که لیوان سفید است! و دوستم هم گفت که لیوان سیاه است! در واقع دو نیمه لیوان رنگهای متفاوتی داشتند و هر یک از ما در جایگاه خودمان فقط نیمی از لیوان را می دیدیم و تصور می کردیم که همه لیوان همین رنگ است.

معلم به ما یاد داد که برای قضاوت در مورد افکار و عقاید هر کس باید بتوانیم خودمان را در جایگاه او قرار دهیم و از منظر او به موقعیت نگاه کنیم . آنگاه بفهمیم که آیا درست می گوید یا خیر؟

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:21 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم

 

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند

هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی

خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار میگیرد

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 13:37 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دنیا دو روز است.

آن روز که با تو نیست صبور باش

و آن روز که با توست مغرور نباش

زیرا هر دو پایان پذیر است.

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 13:27 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

روزی روزگاری مردی بود که یک دخترجوان و زیبا داشت از قضا روز تمام دار و ندار این پدر این دختر خانم در اتش سوزی از بین می رود.ومرد به عالم و آدم بدهکار می شود.تمام طلبکارهایش با وضعیت زندگی این دلشان به حال این مرد ودخترش می سوزد جز یک نفر

که آن مرد بسیار زشت وپیربوده است یک شرط میذارد تا بدهی اش را ببخشد

من در کیسه ای 2 مهره می اندازم مشکی –سفید.

دخترت دست در کیسه می کند و یکی را بر می دارد

اگر مشکی بود به جای بدهکاریت باید دخترت با من ازدواج کند

اگر سفید برداشت هم بدهیت را می بخشم هم دخترت مال خودت

روز موعود فرا میرسد و پیر مرد زشت 2مهره را در کیسه می اندازد

حال نکته این جاست که:

در کیسه هر 2 مهره مشکی می اندازد  ودختر این موضوع را می بیند

این دختر خانم زیبا چه عکس العملی انجام می دهد که جان خود و پدرش را نجات می دهد.

نکته:حق اعتراض –به پیرمرد موضوع بگه که تو جرز زدی هم نداره

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:0 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

از این پس می خوام تو وبلاگم تست هوش هم بذارم.چه طور است؟حالا اولین سوال هوش.....

پدر ماری 5 دختر دارد به نام های :

نینا ، نانا ، نونا ،نی نی

 اسم دختر 5 چه است؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:31 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه‌ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت : بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر  از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم : مهربانترین خدا،  دوست دارمت . . .

گفت : عزیز تر از هر چه هست،  من دوست تر دارمت . . .

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:59 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

تو را به پنج چیز سفارش می کنم :

اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن،

 اگر به تو خیانت کردند خیانت مکن،

 اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو،

اگر مدحت کنند شاد مشو، و

 اگر نکوهشت کنند، بیتابی مکن.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:57 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:5 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
مردی، شبی را در خانه‌ای روستایی می‌گذراند که پنجره‌های اطاقش باز نمی‌شد. نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.

نمی‌توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید!!!!

صبح روز بعد، فهمید که شیشه کتابخانه را شکسته است و همه شب پنجره بسته بوده است.

او در واقع فقط با فکر اکسیژن، اکسیژن را به خود رسانده است.

«اسکاول شین»

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:31 توسط درسا| |
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا! هدایتم کن! که ظلم نکنم، زیرا می‏دانم

که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم،

زیرا تهمت، خیانت ظالمانه‏ای است.

خدایا! ارشادم کن که بی‏انصافی نکنم،

زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

 

.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:48 توسط درسا| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس